از قلب تا کاغذ... فقط چند قدم

از من... برای خودم.... و شاید یک حلقه کوچک

از قلب تا کاغذ... فقط چند قدم

از من... برای خودم.... و شاید یک حلقه کوچک

از قلب تا کاغذ... فقط چند قدم

هیچ چیز مرموزی اینجا نیست. نه ملکه ای، نه سایه ای که سیاه باشد یا سپید. و حتی قصری.
یک نفر اینجا، پشت سیستمش نشسته و تایپ می کند. تق تق تق... برای دل خودش

کافه نوشته-2

پنجشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۳ ب.ظ

یک: خاک بر سر این فیلم های موزیکال تینیجری...

 داشتم فکر میکردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد.

ما هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته ایم، ما هیچوقت کارگاه نجاری نداشته ایم، ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته ایم، ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده ایم تا در ظرفهایمان خوراکی های خوش آب و رنگ بریزند، تا با اکیپ مان میزی را اشغال کنیم و از پسر خوش قیافه ی تازه وارد یا مدل لباس دختر مشهور مدرسه صحبت کنیم. ما هیچوقت پارتی اخر سال نداشته ایم، ما هیچوقت روز اخر مدرسه کلاه هایمان را به هوا نینداخته ایم.

ما همیشه برای ابروها و‌ناخن هایمان بازخواست شده ایم، ما هرگز نفهمیدیم تمیز بودن صورت چه منافاتی با شخصیت آدم دارد، ما پدرمان در امد بسکه در اوج گرما زیر مقنعه و چادر و لباس های سرتاپا تیره عرق ریختیم.

 ما هرگز نفهمیدیم جنس مخالف شاخ و دم ندارد و مثل ما ادم است و میتوان با او بدون فکرها و نیت های خاک برسری دوست شد و به او اعتماد کرد ، راستش را بخواهی...جنس مخالف هم هرگز این را نفهمید.

 شیرین ترین نوجوانی های ما با کابوس کنکور هدر رفت ولی کسی به ما نگفت تو دیگر ۱۷ ساله نمیشوی، ما آیینه و قربانی خواسته هایی شدیم که پدر و مادرهامان هرگز به آن نرسیدند، هیچکس هرگز به ما نگفت جامعه، هنرمند بیشتر میخواهد تا مهندس! هیچکس نفهمید ما شب ها با رویای پیانو یا بوم نقاشی به خواب میرویم. هیچکس به ما نگفت موفقیت فقط پزشکی و مهندسی و وکالت نیست.

حتی بعد از آن، هیچکس به مهندس های شاعر و دکتر های نقاش نگاه هم نکرد .

هیچکس به ما یاد نداد عاشق شدن را، هیچوقت نفهمیدیم انسان بودن ربطی ندارد با کدام پا وارد دستشویی شوی، هیچکس به ما نگفت رفتگری هم عشق میخواهد و اگر عشقش را داری به سمت موفقیتش برو .

خاک بر سر فیلم های موزیکال تینیجری، خاک بر سرشان که مدام یادمان می اندازند از تینیجری ، تنها «جر» اش نصیب ما شد و باقیش برای دیگران ...

#کافه نوشته

.

.

.

.

.

دو: آقایان به ظاهر دلواپس! نگران های همیشه نگران، فرض کنید که شما در یک ساختمان شصت واحدی زندگی می کنید. و فرض کتید که در میان این شصت واحد، شما با ساکنین چند واحد مشکلاتی دارید.

حالا،مدیر ساختمان، همه اعضا را برای یک مهمانی، جلسه یا حتی تجدید دیدار دعوت کرده است. به طور کاملا اتفاقی، یا نه، حتی فرض کنیم با نقشه صاحبخانه! شما با یکی از اعضای خانواده هایی که با آنها توافق ندارید، در گوشه ای از میهمانی روبرو می شوید . در حالیکه نگاه همه اعضای مهمانی، به شما دوخته شده است. شما چکار می کنید؟ با خونسردی یا شاید بی ادبی، ندیده می گیریدش؟ حتی اگر دست دراز کرده باشد برای احوال پرسی؟ می پرید جلو، یقه اش را می گیرید و هز جور حرف رکیکی بلدید بارش می کنید یا با تحکم حرف می زنید که بگوید در موضع ضعف نیستید یا از او نمی ترسید؟ یا برای چند لحظه دشمنی تان را کنار می گذارید، ادبتان را برتر می دانید و محترمانه احوال پرسی می کنید؟

جواب شما به این سوال، جوابتان به دلواپسی های خودتان است...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۰۹
راهیندا....

نظرات  (۲)

۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۵ آنوشا ناروئی
می دونی، من آخرین باری که داشتم..همممم.. به لطف خوهر ِ کوچک تر ِ بیکارم "کمپ راک" رو می دیدم به این نتیجه رسیدم..
نتیجش مهم نیست، هنر نویسنده در انتقال مفهوم مهمه! :)
دوستیدمش.. حرف دل بود..
پاسخ:
البته خب!
بیش از اینکه مهم باشه کی داره حرف میزنه، مهم اینه که داره چی می گه!
لطف داری خواهری ^__^
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۰۱ گلرت پرودفوت
خیلی عالی بود راهین جان. این دفعه ی دومی بود که این متنت رو میخوندم؛ نمیدونم چی شد که دفعه ی اول کامنت نداشتم و دفعه ی دوم گذاشتم، ولی خیلی عالی بود... مخصوصا آخرش :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی