از قلب تا کاغذ... فقط چند قدم

از من... برای خودم.... و شاید یک حلقه کوچک

از قلب تا کاغذ... فقط چند قدم

از من... برای خودم.... و شاید یک حلقه کوچک

از قلب تا کاغذ... فقط چند قدم

هیچ چیز مرموزی اینجا نیست. نه ملکه ای، نه سایه ای که سیاه باشد یا سپید. و حتی قصری.
یک نفر اینجا، پشت سیستمش نشسته و تایپ می کند. تق تق تق... برای دل خودش

خودم هم درست نمی دانم ر

تمام شد به خاطر اینکه یک ترم کلاس رفت پی کارش. امتحاناتش هم رفت بیخ خرش و کلاس کامپیوتر تمام شد. و حتی میتینگ ها هم تمام شد و خوابگاه. 

و تهش ماند کلی خستگی و کلی شوق و ذوق .

تهش ماند میتینگ روز آخر که با اشک و لبخند رد شد و صادقانه بگویم, نفهمیدم چطور گذشت.

تهش ماند سلدا و حورا و ساناز

تهش ماند صلح جادوگرستان.

تهش ماند استرس لحظه دیدن نمره ها و بیرون رفتن های با راحله و فرشته که البته هنوز اتفاق نیافتده اند. 

تهش ماند مورگانایی که تیر و کمان و تیله های برق برق ای اش را برداشت و افتاد به جان خودش.

تهش ماند بلاک شدن هایی که دلیلش را نفهمیدم و بغض شد و ماند بیخ خرم

تهش ماند دلتنگی برای بعضی ها و بهت از کار بعضی های دیگر و سردرگمی از اینکه کجای عالمی


و ته ته تهش! من ماندم و یک عالمه حس. خوشی و آرامش و حس حس ذق ذق پا که آرامت می کند و باعث میشود چرتت بگیرد پای تلویزون

و کنارش بغض بهت زده از چیزی که هزارها سال فکرش را هم نمی کردی.

فکرم پیچ می خورد پیش امتحان یکی مانده به آخری.... که حتی اسمش هم یادم نیس. پیش امتحانی که سر جلسه گریه ام گرفته بود. نه به خاطر امتحانش...  به خاطر روز قلبش. به خاطر تلگرامی فریاد کشیدن... به خاطر....پ


و وقت هایی که بی آنکه اجازه بدهند حرف بزنی محکومت می کنند. 

وقت هایی که حتی نمی پرسند چرا. 

شاید خیلی دارم طرف خودم را می گیرم. 

ولی مشگل من این است که نمی دانم به چه جرمی محکوم شدم؟ 

به جرم آنکه تا پایین رستوران کشیدم آوردمش که دستبند به دست نرود بالا و بازداشتش کند؟ 

به جرم اینکه کاری کردم که حتی خودم نمیدانم کجاش درست بود کجاش غلط؟

به جرم اینکه نمی دانم چرا عصبانی اند؟


میدانی.... بین خودمان باشد...

از هیچ کدامشان به اندازه آن یکی ناراحت نشدم. حساب دیگری برایش باز کرده بودم. 

برادر کوچکتر حواس جمع. 

راستش... دلم شکست. باورم نشد.

نه چرا... باورم شد

باورم شد که یک چیزی اشکال دارد. که نمیخواهندم. که یک چیزی هست که نمی فهمم. که ناراحتشان می کند اما رک نمی گویند

که من باید کنار بکشم. اما اوی درون من باید دوست شود. که هنوز نمی فهمم چرا با معجزه اش بحثم شد. اصلا چی شد که کی بلاک شد. چی شد که.... و هیچ وقت فکر نمی کردم چیزی مثل بلاک در دنیای مجازی اینقدر فکرم را درگیر کند

ته ته همه این ها... ماندیم من... حورا... سلدا و ساناز.

 دورتر از همه این ها...

بعد از همه بغل کردن های دخترانه... 

من ماندم با دستی که شب، میخ می شود روی چشم. 

من ماندم با تولدی که نفهمیدم چطور گذشت
من ماندم با بغضی که هنوز رهایم نکرده

من ماندم با رها شدنی که نمی دانم کجاش اشتباه بود. چرا اشتباه بود و چرا هیچکس نخواست به وضوح اشتباه را بگوید

انگار دنبال بهانه باشند 

و خوب بهانه ای به دستشان رسید. 


و اشتباهی که لابد مرتکب شده ام. و خشم آنهایی که الان ازم متنفرند و ته دلشان می گویند نمی فهمی. 

و من مشکل من همین است. چه چیزی را نوقع دارند بفهمم؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۲
راهیندا....

متنفرم از این اوضاع!

اصلا نمی دونم چه طلسمی توی ساعت هشت و نیم شب به بعد هست که تا می رسه، اگه منبع خوشی هم باشی تحلیل میری. شاید تقصیر شب نیست...

شاید یه چیزی اینجا❤️ ... تو این لعنتی تکون خورده باشه.یا شاید شکسته باشه!

حتما یه چیزی شکسته که اثرش این شکلیه.

حساس شدم

متاسفانه یکی از بدترین ویژگی های من زودرنج بودنمه

و خب به طرز بامزه ای برای هیچکس در این دنیا مهم نیس

نه برای رئیسی که بعد از تایپ 10 تا نامه، اخر ساعت کاری می گه امروز راندمان نداشتی!

نه برای همکاری که ده دقیقه بعد از دعوتت به نهار،زنگ میزنه و با خواهرش قرار نهار بیرون می ذاره. مساله این نیس که باهاش میرم یا نه! اگه همون دقیقه می گفت دوست نداره با من بیاد، قابل درک تر بود تا اینکه... اینجوری انگار می گه نمی خوامت

نه برای دوستی که وسط حرفات، شروع می کنه با یکی دیگه حرف زدن! انگار کلا اونجا وجود نداری!

و  نه برای آدم های دنیای مجازی ات!

مگه اینکه ناراحت باشن.یا مشکلی وجود داشته باشه. یا....

معدود آدمایی هستن که همیشه باشن. هر وقت میخوای. هر وقت صداشون می کنی.. هر وقت...

کم شدن این جور آدما!


و اوج مشکل اینه که نمیدونی چته! نمیدونی دردت از کجاست!

غم بی درمون موندن یه دردی که نمیدونی جیه.

انگار یه چیزی مونده تو گلوت!

درست همون وسط!

نه پایین میره و هضم میشه. نه بالا میاد و می شکنه!

اونجا نشسته که نفست رو قفس کنه.


و همه اینا مصادف با وقتی میشه که می خوای باشن و نیستن!

و خوب یا بد!

نیاز داری به بودنشون!


ویرایش نوشت: حال این روزهای من شبیه پریودهاست. 

پریود مغزی شاید...

یعنی عملا چیزی ات نیست .ولی عادی نیستی .آدم ها پریود که می شوند عملا چیزی شان نیست.ولی حالشان هم خوش نیست

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۷
راهیندا....

آن طرف همه چیزهایی که اتفاق می افتد، بی خیال همه چیز می شوم... چهارپایه کوچک آبی را بر میدارم و می روم توی تراس. پاهای خسته ام خودشان را رها می کنند. چه تراس پر ماجرایی است... آدم هایی که رد می شوند... ماشین هایی که با بوق های لاینقطع، ابراز وجود می کنند و حتی عروسک بزرگی که به خیال خودش، جلب مشتری می کند... غافل از  اینکه هیچکدامِ این دختر و پسرهایی که در ظاهر، خیلی عاشقانه از کنارش رد می شوند، حتی او را درست ندیده اند. و صدای نوحه ای که هر چند دقیقه یک بار عوض می شود و ریتم درستی هم ندارد. داشتم فکر می کردم اگر جایی زندگی می کردم که این دنیای مجازی وجود نداشت چه می شد؟

حتی یادم نمی آید توی دوازده سیزده سالگی ام که دنیای مجازی نداشتم دنیا چه شکلی بود.

راستش... باورم نمیشود که یک روزی در قدیم های دورتر از دور، میخ می شدم پای این جعبه سیاهی جادویی و منتظر کارتون های اجنبی می شدم که تلیک تیلیک بالا و پایین بپرند.

یا فوق فوقش، ذوق مرگ می شدم با فیلم سی بار سانسور شده افسانه مرلین ( اون مرلین نه قطعا!!!!)

الیته نه!

چیزهای کوچک بیشتزی هم بود.

اینکه عاشق بازی کردن تو کوچه بودم

اینکه همه عصر را منتظر می شدم که "بابا بزرگ" احمد بیاید از کوچه رد بشود و من همراهش تا ته کوچه بروم و آخرش بگوید" زنده باشی عروسک خانم"

او می رفت و من می ماندم با یک ابنبات کوچک طلایی که تا خود شب زیر زبانم قل می خورد.

اینکه دوست نداشتم بروم کلاس زبان و همیشه موقع رفتنش گریه می کردم ( که یکی از علت هاش این بود که ازخانه خرابه وسط راه می ترسیدم. و همه راه را به خاطر آن خرابه تا کلاس می دویدم) و کلاس که تمام میشد. خوشان خوشان، از مسیر دیگری تا ویدیو کلوب می رفتم و فیلم های جدید را بررسی می کردم. و دو هفته بعدترش به بابا می گفتم از باشگاه شرکت برایم کرایه کند. و چه داستانی داشت خریدن همین ویدیو!

شبیه ماهواره ها شده بود.

هر کس ویدیو داشت می پیچید توی پارجه و حمل و نقلش می کرد و خانواده هی توی گوش بچه ها می خوانند که " هیس! به کسی نگی ما ویدیو داریما"

و چقدر هم که بچه ها گوش می کردند.... همه عشقشان این بود که برای هم تعریف کنند بابا برایشان چه فبلمی آورده بود.

یا برگشتن از کلاس زبان که معنایش انداختن کیف کنار در حال بود و پریدن توی کوچه. برای فرار از مشق های نفرت انگیز کلاس زبان! که حتی

و حتی مریضی و حالت تهوع های ماهرخ که در اوج دوازده سالگی هم من را می ترساند و هدایتم می کرد به کنج خالی بین تخت و دیوار.

و دختر دوازده ساله ای که محکم گوش هایش را می گرفت و می زد زیر گریه!

نه که دوستش داشته باشد... خاطره مریضی های قبلی هنوز تازه بود توی سرش!!!

نمی دانم دنیای بدون نت قشنگ تر بود یا دنیای الانمان! ولی هر چه هست، یک مساله مهمی هست.

الان... توی این دنیای مجازی تمام نشدنی، کافی است اراده کنی صدای یک نفر را بشنوی.... تصویرش را ببینی.... با او حرف بزنی....

در کمنر از چند ثانیه رخ می دهد.

فقط به یک شرط!

او هم بخواهد.

و شاید این دنیای مجازی باعث شده باشد بداخلاق به نظر بیایی، در حالیکه واقعیت چیز دیگری است...

مثل این بوی روغن سوخته توی سر من، که حالم را به هم می زند حتی اینجا توی بالکن!

ولی واقعیتش، کتلت های کوچک و بزرگی است که جلز ولز می کنند و نصیب "حدیث" کوچولوی همسایه می شوند.

گوشه بالکن نشستن خوب است گاه گاهی...

انگار به آدم ها یادآوری می کند هنوز زنده ایم!

همسایه ای که سلام می دهد.... ماشینی که بوق می زند. (برای رهگذر توی کوچه البته) و حتی گربه ای که خودش را می مالد بهت و به حسادت گربه های صد فرسخ آن طرف ترِ توی کوچه، میو میو می کند.

گوشه بالکن نشستن به یاد آدم می آورد که زندگی... به هر شکلش، هنوز جریان دارد.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۳
راهیندا....
گفتم کجا گفتا به خون
گفتم چه وقت گفتا کنون
گفتم سبب گفتا جنون
گفتم نرو خندید و رفت...

گفتم که بود گفتا که یار
گفتم چه گفت گفتا قرار
گفتم چه زد گفتا شرار
گفتم بمان نشنید و رفت
گفتم بمان نشنید و رفت...

آندم بریدم از زندگی دل
که آمد به مسلخ شمر سیه دل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم
او روی سینه من در مقابل
او می کشید و من می کشیدم
او از کمر تیغ من آه باطل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من از حسین دل....
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من از حسین دل


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۲
راهیندا....

هشدار : این پست اعتقادات شخصی است. می توانید نخوانید


نزدیک سه سال پیش، 23 اردیبهشت ماه بود که یک تغییر عظیم توی زندگی من سرک کشید. تغییری که از بعضی لحاظ مثبت بود و به من کمک می کرد و از جنبه هایی هم، حسابی گیج و منگ، رهایم کرده بود به حال خودش. 

اینکه من انتخاب کردم که مسلمان شوم...

گاهی یک چیزهایی می خوانم... یک چیزهایی می شنوم که فکر میکنم نکند اشتباه کرده باشم؟ نکند....

بعد فکر می کنم شاید اشکال از مسلمانی ماست... بعض احکامش روی مخم پیاده روی می کنند و من شدیدا شک می کنم که نکند تحریف شده باشند...

ولی همه این نکند ها تاثیری روی دوست داشتن 14 نفر آدم خاص نمی گذارد. همانقدر که زرتشت را دوست دارم. همانقدر که مریم و مسیح را دوست دارم... همانقدر هم این 14 نفر را دوست دارم. 

و حال و هوای محرم را. 

همه این چیزهایی که در مورد گریه های بچه یتیم ها می گویند قبول دارم. در حد خودم هم کمک میکنم. ولی باز هم دلیل نمی شود نروی هیئت و خدمت نکنی و اشک نریزی...

داشتم برگه مسابقات را پخش می کردم... نگاهش نکرده بودم. در هول و ولای کارهای مراسم، وقت این نیست که خودت هم بنشینی با دقت، همه برگه هایی را که پخش می کنی، بخوانی...

ولی...

چشمم خورد به پلاک بالای برگه که با رنگ قرمز نوشته بود "3"

به خاطر یک شاهزاده کوچک سه ساله...

همین یادم انداخت که سومین سال است که من هم قبول کرده ام، سومین محرمی است که سیاه می پوشم... سومین سالی است که شال سبز و روسری های سیاه و لبخند های خوش آمد گویی مجلس عزا را کنار هم دارم...

وقتی ایستاده بودم کنار در، و با همه شلوغی ها، صدای مداح در سرم زنگ می زد، تازه بوی محرم پیچید توی ملاجم. تازه، انگار هوا رنگش عوض شد... تازه محرم شد. 

انگار تا وقتی آن گوشه،نایستاده باشی، تا دستت دراز نشود که در را برای مهمان ها باز کنی، تا صدای " دخترم می شه..." به گوشت نرسد، تا به زاویه در چوبی شبستان تکیه ندهی، محرم نمی شود...

یادم هست اولین نماز را توی همین مسجد خوانده بودم. و یادم افتاد که چیزی نزدیک سه سال گذشته...

حس یک دختربچه سه ساله را دارم.

یکی سه سالش که می شود، میشود ساکن یک خرابه، 

یکی سه سالگی اش می شود گردنبند روحش...

یکی توی سه سالگی اش جا می ماند...

و یکی...

و بعد همه اینها، یادم می افتد که از کل کربلا و حوادثش، عاشق سه شخصیت شده ام.که یکیشان سه سال دارد. و یکی شان، تا ظهر روز دهم، سه بار رفته بود تا نهر... 

و یکی دیگرشان، سومین باری که رفته بود به میدان، دیگر نیامده

 دارم فکر میکنم به زنجیره این ستاره های سه گوش... و اینکه چه حکمتی دارد این سه، توی ده روزی که شب نهمش که جمع سه تا سه می شود، شب سومین شخصیت سه تایی من است. و بار فکر میکنم که هر سه تاشان، یک شب را مال خودشان کرده اند....

و من دارم سرسام می گیرم از درخشش سه تایی ستاره هایی که دورم چرخ می خورند. 

و چیزی نمانده دخترک سه ساله روحم زمین بخورد... در حسرت روزی که میشد بود، ماند و رفت سه ساله ای را که در آغوش کشید که همه عشقش، سر بریده توی دامنش بوده..



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۲۳:۱۴
راهیندا....

گیر افتادن در وضعیت ظاهراً عادی این روزها، خودش به شدت غیر عادی به نظر می رسد. شده ام شبیه مهاجراتی که از این کشور به آن کشور دیپورت می شوند.  آنقدر درگیر که حتی روزهای هفته و تاریخ ماه را هم گم می کنی. 

و خب البته فرقی هم نمی کند.

نه وقتی که تا آخر وقت روز چهارشنبه، باید شرکت باشی و تمام آخر هفته را هم دانشگاه! و روزهای زوج هم تا نه شب، کلاس اضافه.

چشم که باز می کنی، عصر روز جمعه شده و همه وقت آزادی که برای خودت و دوستانت داری، همین چند ساعت تا هفت صبح فردست.

و آنقدر زیاد است که نمی دانی مشغول چکاری شوی!

پیش می آید که چشم هات، توی اتوبوس، تاکسی یا مترو  بیافتند روی هم! ولی باز شدنشان چند حالت دارد:

یا چشم باز می کنی و می بینی ایستگاه آخری و الی ماشالله از مقصدت فاصله گرفته ای 

یا به زور چشمت را باز می کنند و می فهمی داشتی با صدای بلتد، برای خودت قانون می خواندی یا ماده و تبصره مرور می کردی! یا حتی پیش آمده که راننده تاکسی ازت بپرسد: "گورزین کجاست؟" " مغزه چیه؟" و یا سوالات مشابه.

این جور وقت ها یک جور خستگی غریب می ماند ته وجود آدم... انگار داری تمام می شوی... 

تازه بماند کارهای رادیو و ماهنامه و تیم نداشته کوییدیچ و رول زدن هایی که اصلا وقت نمی کنی... باید یک منشی پیدا کنی و بدهی رول های نوشته شده روی کاغذ را برایت تایپ کند....

اگر آدم لازم باشد که چیزی را فراموش کند، این موقعیت مناسبی است چون گاهی حتی نیازهای اصلی خودت را هم فراموش میکنی...

پریروز ها، وسط نامه زدن بود که چشم بازکردم و دیدم به جای پشت میز بودن و تق تق تایپ کردن، لم داده ام روی یک صندلی دندان پزشکی! با یک لوله سرم توی دست هام!

"هان؟ چی شده؟ من کجام؟ اینجا کجاست؟"

و تازه بعد از کلی توضیحات یادم افتاده که سه روز است یادم می رود نهار بخورم! وقتی هم که می رسم خانه فقط رختخواب! صبح ها هم که گزارش ماهانه و دوره و بوکنگ و هزار درد و مرض دیگر،  حواس صبحانه خوردن نمی گذارد.

نه تنها وقایع، توی این جور جریانات، آدم خودش را هم فراموش می کند گاهی....

می دانم که تمام می شود. با هر کسی هم که حرف بزنی، می گوید تحمل کن. تمام می شود.

ولی مساله تمام شدنش نیست... 

تمام می شود ولی کمتر کسی می فهمد که یک بخشی از تو را هم تمام می کند. 

که یک خستگی عظمی را در وجودت جا می گذارد...
که بیست و پنج سالگی طلایی ات را هم تمام می کند...

می دانم که می گذرد. ولی من دیگر بیست و پنج ساله نمی شوم. دیگر دلم نخواهد خواست که رژ صوررتی براق بزنم. دیگر دلم نخواهد خواست که بروم شلنگ آبپاش پارک را دستکاری کنم و خودم و خلق الله را خیس کنم... اگر روزی هم پیش بیاید که خیس شوم، سیلی از ناسزاست که نثار شهرداری و آبا و اجدادش می کنم. دیگر دلم نخواهد خواست که با رفقایم گوشه کافه نه و سه چهارم پلاس شوم... دیگر وسوسه رفتن به پارک و تونل مرگخواری دلم را قلقلک نخواهد داد. دیگر....

توی همین روزهای شلوغ تمام نشدنی بود که سالگرد استخدامم آمد و رفت و به یک روز مزخرف تبدیل شد. 

توی همین روزهای شلوغ بود که حتی نفهمیدم چرا سه روز لنگ می زنم و تازه دوزاری زرد کوچک مخم، تلقی افتاد پایین که به من بفهماند کفشم پایم را اذیت می کند. 

توی همین روزهای شلوغ بود که چشم باز کردم و دیدم خیابان ها را باز تکیه بسته اند و من حتی روسری سیاه محرمم را هم وقت نکرده ام اتو کنم. شال سبز خادمه بودن را وقت نکردم عطر بزنم و آویزان کنم جلوی چشمم. و چادر مشکی را هنوز وقت نکردم برش بزنم حتی!

و تازه یادم افتاده که از دهه اول محرم، فقط شش روزش نصیب من می شود.

گیر افتاده ام میان هفته هایی که شروع نشده تمام می شوند و تمام نشده، از سر گرفته می شوند... گیر افتاده ام میان هفته ها و روزهای بی سر و ته!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۷
راهیندا....

یک: خاک بر سر این فیلم های موزیکال تینیجری...

 داشتم فکر میکردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد.

ما هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته ایم، ما هیچوقت کارگاه نجاری نداشته ایم، ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته ایم، ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده ایم تا در ظرفهایمان خوراکی های خوش آب و رنگ بریزند، تا با اکیپ مان میزی را اشغال کنیم و از پسر خوش قیافه ی تازه وارد یا مدل لباس دختر مشهور مدرسه صحبت کنیم. ما هیچوقت پارتی اخر سال نداشته ایم، ما هیچوقت روز اخر مدرسه کلاه هایمان را به هوا نینداخته ایم.

ما همیشه برای ابروها و‌ناخن هایمان بازخواست شده ایم، ما هرگز نفهمیدیم تمیز بودن صورت چه منافاتی با شخصیت آدم دارد، ما پدرمان در امد بسکه در اوج گرما زیر مقنعه و چادر و لباس های سرتاپا تیره عرق ریختیم.

 ما هرگز نفهمیدیم جنس مخالف شاخ و دم ندارد و مثل ما ادم است و میتوان با او بدون فکرها و نیت های خاک برسری دوست شد و به او اعتماد کرد ، راستش را بخواهی...جنس مخالف هم هرگز این را نفهمید.

 شیرین ترین نوجوانی های ما با کابوس کنکور هدر رفت ولی کسی به ما نگفت تو دیگر ۱۷ ساله نمیشوی، ما آیینه و قربانی خواسته هایی شدیم که پدر و مادرهامان هرگز به آن نرسیدند، هیچکس هرگز به ما نگفت جامعه، هنرمند بیشتر میخواهد تا مهندس! هیچکس نفهمید ما شب ها با رویای پیانو یا بوم نقاشی به خواب میرویم. هیچکس به ما نگفت موفقیت فقط پزشکی و مهندسی و وکالت نیست.

حتی بعد از آن، هیچکس به مهندس های شاعر و دکتر های نقاش نگاه هم نکرد .

هیچکس به ما یاد نداد عاشق شدن را، هیچوقت نفهمیدیم انسان بودن ربطی ندارد با کدام پا وارد دستشویی شوی، هیچکس به ما نگفت رفتگری هم عشق میخواهد و اگر عشقش را داری به سمت موفقیتش برو .

خاک بر سر فیلم های موزیکال تینیجری، خاک بر سرشان که مدام یادمان می اندازند از تینیجری ، تنها «جر» اش نصیب ما شد و باقیش برای دیگران ...

#کافه نوشته

.

.

.

.

.

دو: آقایان به ظاهر دلواپس! نگران های همیشه نگران، فرض کنید که شما در یک ساختمان شصت واحدی زندگی می کنید. و فرض کتید که در میان این شصت واحد، شما با ساکنین چند واحد مشکلاتی دارید.

حالا،مدیر ساختمان، همه اعضا را برای یک مهمانی، جلسه یا حتی تجدید دیدار دعوت کرده است. به طور کاملا اتفاقی، یا نه، حتی فرض کنیم با نقشه صاحبخانه! شما با یکی از اعضای خانواده هایی که با آنها توافق ندارید، در گوشه ای از میهمانی روبرو می شوید . در حالیکه نگاه همه اعضای مهمانی، به شما دوخته شده است. شما چکار می کنید؟ با خونسردی یا شاید بی ادبی، ندیده می گیریدش؟ حتی اگر دست دراز کرده باشد برای احوال پرسی؟ می پرید جلو، یقه اش را می گیرید و هز جور حرف رکیکی بلدید بارش می کنید یا با تحکم حرف می زنید که بگوید در موضع ضعف نیستید یا از او نمی ترسید؟ یا برای چند لحظه دشمنی تان را کنار می گذارید، ادبتان را برتر می دانید و محترمانه احوال پرسی می کنید؟

جواب شما به این سوال، جوابتان به دلواپسی های خودتان است...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۳
راهیندا....

یک جرعه آرامش!

می نشینم زیر یک آذرخش قدیمی خاک گرفته. زیر باد خنک کافه. زیر صدای بم خنده ها و فکر  می کنم به شیرینی آن چیزی که رخ می دهد.به داستان هایی که در کنج خلوت نه و سه چهارم نوشته می شوند.و به آب  میوه خنک خون اژها...

آرامش عجیبی در آجرهای این کافه خانه کرده است. یک مافیا... یک شهروند... یک وکیل... یک خون آشام....

و داستانی که سر می خورد روی کاغذ!

و نوشته هایی که جا می مانند روی تخته سیاه کافه!

و نگاه من....

دست های قفل شده روی نشان یادگاران مرگ. و حتی بوی سوزان سیگار برگ!

حس گم شده ای که تازه فهمیده این همه وقت، در یکی از کوچه های بن بست پشت خانه خودش ول می چرخیده... حس کودک یازده ساله ای که برای اولین بار پا به کوچه دیاگون می گذارد. با دکور کافه مادام پدیفوت، پیچیده در کاغذ شکلات های کنار دیوار بین سکوهای شماره نه و ده! 

و چه گیچ کننده می شود وقتی راهیندا، هریت وار گم می شود میان یک محیط آشنا... آنقدر آشنا که چون بیگانه ای در آن سردرگم می شوی... 

مساقر سرگردان پاتیل درزدار...

سر آخر...

تو می مانی و یک مشت خاطره.

تو می مانی و نوستالرژی ساعت ها خندیدن از ته دل.

تو می مانی و خاطره عطر موهایی که دیگر تکرار نمی شوند.

تو و جنگ بر سر هویت کودک درونت.

چه راحت می شود کالبد اخم آلود و طلبکار را  بیرون درهای کافه نه و سه چهارم بیرون انداخت و خود را پیدا کرد.

همانجا... درست وسط کافه، نشسته پشت یک میز و زل زده باشد به "کرشیو کراس" سفارشی اش! 

.

.

.

.

.

و بعد.... یک دنیا حیرت تمام نشدنی

بعد از دوازده سال پرچم سرخ گریفندور را به دوش کشیدن... بعد از سال ها تردید...

بعد از ماه ها وحشت به " هیچ کجا تعلق نداشتن" 

نشسته باشی درست زیر تابلویی که رویش با گچ سفید نوشته اند:

"شاید اسلیترین خانه واقعی تو باشد" 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۱
راهیندا....

زیادی پیچیده شد؟

خب امروز از اون روزهاست که خودش برای خودش یک عدد دفتر خاطرات شصتاد برگ رو پر میکنه.

خب آدم هایی که سر کار می رن، کاملا درک می کنن که مرخصی گرفتن عجب چیز خوبی است. حتی به نظر من، اگه کار خاصی ندارین، گاهی باید یک روز در ماه رو مرخصی بگیرین. به خودتون استراحت بدید و بزنید به دل طبیعت!

فقط برای اینکه خودتونو خالی کنید. از هرچی غرولند... از هرچی خشم... از هرچی حرص که از همکار و رئیس و ارباب رجوع و آبدارچی به دل گرفتید.

البته لازمه بگم که اگه آدمی به نام ماهرخ همراهتون باشه، نه تنها از به دل طبیعت زدن لذت نمی برید، بلکه فقط درگیر وسواس های این آدم در مورد این که رستورانش، اینجوریه! درختش کجه، آبشارش معوجه می شید. بنابراین اینجور جاها رو بدون -ماهرخ ها- برید. بدون وسواس. بدون استرس فکری.

همه اینا رو گفتم که برسم به اینکه بگم مرخصی گرفتن چیز شیرینیه به شرط اینکه مجبور نباشید روز مرخصی تون، شش صبح بیدار شید. به قول گیلانی ها، چاخسان فاخسان کنید و بزنید بیرون از منزل، به نیت اینکه " به دانشگاه می روم، جهت ثبت نام و تخلیه جیب از هر نوع نقدینگی، قربه الی الله"

خب این، اولین خان امروز من بود. البته بذارید اینم بگما. امروز جز این یکی دو ساعت اخیر، واقعا به من خوش گذشت. من، حضرت آقای ددی و البته ستاره.

در این که ستاره، چطور دختریه، خب برداشت های مختلفی وجود داره. از دید "آدم-ماهرخ ها" ستاره یه دختر خل و چل چاااااااااق ( دقیقا با همین غلظت، بلکم بیشتر) و نفهمه که مایه آبرو ریزی پدر و مادر تحصیل کرده شه.

و خب برای اون، فقط مهم اینه که چی چه مدرکی داره! ( در راستای همین، باید بگم اصلا از قبولی ارشد من خوشحال نیست. خیلی دوست نداره بهانه هاشو برای اینکه خواهر زاده شو بزنه توی سرم، از دست بده. مثلا اینکه یلدا ( اسم واقعی اش نیست) کار میکنه. یلدا فوق لیسانس داره. یلدا گواهینامه داره و.....

و خب الان تقریبا همشو از دست داده جز اینکه یلدا ازدواج کرده. ( کاری که من علاقه ای ندارم بهش) خب این قطعا چیزی نیست که ماهرخ دوسش داشته باشه.

از ستاره رسیدیم به چی!!! خب من اصرار داشتم با ستاره برای ثبت نام برم بدون توجه به اینکه سه سال از من کوچکتره.  چون ستاره داره توی همون دانشگاه درس می خونه و به ریز و بم هاش آشنا تره. اینکه در مترو، ستاره تعریف کرد ماهرخ ازش خواسته ساواک بازی در بیاره و بفهمه من با کی رفته بودم پارک ارم بماند، اینکه ساواک و ساواج بازی کار منه هم بماند، اینکه یه دور مرکز پیاده شدیم و دوباره رفتیم مجنمع هم بماند. این هم که کلاسوری رو که توی تهران بین 12 تا 18 تومان قیمتشه و من خریدم 8 تومان هم بماند. حتی اینکه دو میلیون و نیم پیاده شدیم برای ثبت نام، این هم بماند.

موندم فرمایشات شازده خانوم رو کجای دلم بذارم. " نذازی هی خرت و پرت بخوره ها. چاااااااااااااااااقه"

باز اینکه من به شددددددددت ( با شصتاد تا تشدید) علاقه دارم ایشون رو به بوق بدم، بماند فقط یکی به من بگه، وقتی من تو یه صف ایستادم، ستاره تو یه صف و ددی هم تو یه صف، و با همه این چیزا، روند ثبت نام سه سااااعت طول کشیده، کی وقت داشته حتی یک جرعه آب بخوره که ایشون وسط دشت بی سر و صاحب رودهن نگران چاقی منه ؟ ( ارواح اجدادش)

البته از چند لحاظ ( درست بود این عبارت؟ :/ یا زدم نابود تر کردم ادبیات رو؟) هم جای خوشی داشت. این که من از همین ترم  مثلا شروع میکنم پس زودتر هم تموم میشه. اینکه کلاس هام پنجشنبه و جمعه اس. ( خدایان رو شکر واقعا! هر چی کمتر درون این مثلا خانه باشی، اوضاع بهتر است.)

اوج مرحمت ماهرخ می تواند این باشد که مثلا از نهارش برای دختری که یک روزش ر ا صرف تو کرده هم بگذراد( آنهم نه اینکه با عزت دعوتش کند خانه!!! نه. بپیچاندش به هزار دلیل و تو را بفرستد.)

تخصص عجیبی دارد در خراب کردن حال های خوب.

از اشتباه گرفتنت با یک دستگاه آبلیموگیری انسانی، تا فحش و ناسزا تا اینکه در خانه شوهر ( که زو رکی قرار است ببندند به دمت که نگویند دختر فلانی ترشیده) بند نمی شوی تا اینکه چون جواب او را می دهی حتما بی حیایی

تا اینکه تو بمانی و خودت.

تا یک شوخی ایفایی. تا اینکه ناراحت می شوند.... تا اینکه مهم نیست که نارحت شده اند... ولی تو نباید حرف بزنی

شبیه یک میخ روی دیوار که به بودنش، عادت دارند.اینکه صندوقچه همه می شوی... اما

شاید تقصیر خودم باشد اینکه در قبال هفت تا لبخند دلم یک لبخند می خواهد...

اینکه متقابل می خواهی

یخ را دوست دارم... برایش هیچ چیز مهم نیست... به هیچ کس وابستگی ندارد...

نباشند... آب میشود.

تمام می شود.

مثل تیری که پرتاب می شود.

تیری که...هرگز... خطا نمی رود.

داشتم فکر میکردم شبیه فرزند کدام خدا می شوم... آخرش رسیدم به هیدیز.

نه خونسردی پوسایدن را دارم. نه قدرت زئوس را. نه زیبایی افرودیت و نه خشم اریز.

شاید چیزی بین هیدیز و دیمیتیر. 

دقیقا دختر هیدیز و پرسفونه!

الهه زمستان. مورانیس...

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۵
راهیندا....

به نظرم جای پرسشی وجود ندارد.

نه اگر یاد بگیری، برای خودت قرار است بنویسی. و هیچ چیز مرموزی این وسط نیست.

همه پرده ها کنار می رود. همه اسم های قشنگ و مرموز فانتزی. همه نقاب های براق و دلربا!

خودت می مانی با خودت.

با موهایی که ظاهرا باید مشکی باشند ولی عسلی بودنشان، تو را به شک می اندازد. چشم هایی که یادت نمی آیند رنگ نامشخصشان، چند سال است زندانی شیشه ها شده و لب هایی که مال خودت هستند. 

نمی شود توصیفشان کرد... چون نمی شود رفت و جلوی آیینه ایستاد. تمرکز کرد.اخمی هم حواله آیینه و گفت:

- خب دختری هستم زشت! 

یا خوشگل حتی! 

چیزهای نسیی را نمیشود معیار بندی کرد. 

این وسط، حرف های زیادی، تا نوک انگشتت لیز می خورند. زور می زنند که انگشت ها راببرند به جایی که دلشان می خواهد. به نوشتن آن چیزی که فکر می کنند کامل تر است.

و مغز همچنان درگیر خودش است.

که درست است یا غلط!

راست یا چپ!

آری یا نه!

راست یا دروع!

آخرش، تو می مانی و مغری که دود می کند. چشم هایی که دودو می زنند. و دست هایی که بند انگشت هاشان خشک شده اند.

ولی لبخندی می ماند ته دلت. 

به خاطر اینکه خیالت راحت است... این صفحه را که باز می کنی، هیچ چیز مرموزی نیست. هیچ پیچ و خم سرسبز و یخ زده ای نیست.

هیچ جور سرزمین فانتزی و خیالی، این پشت قایم نشده. 

پشت این صفحه یک دختر 25 ساله نشسته که قابلیت دارد از ته دل بخندد.

می تواند قهقهه بزند

می زند هوا را مشت کند

می تواند تا سر حد مرگ وحشت کند.

می تواند ناگهانی بزند زیر گریه، صفحه تلگرام را ببند و با یک پیغام مودبانه بگوید

" شرمنده اخلاقتون رفقا! داغونم"

دخترکی که بعضی اوقات، خانم وار، روبرویت می ایستد. لبخند نثارت می کند. اخم می کند و مثل یک معلم رقص فرانسوی، مو را از ماست بیرون می کشد.

دخترکی که بعضی اوقات، چشم های سبز-عسلی اش، برق ظریفی دارند. لبخند کوچکی گوشه لبش نشسته که گاهی ه خنده های ریز ریز تبدیل می شود و چتری هایش را می زند بالا، توری را کنار می زند و بی خیال حجاب سرش  و ترس از پسر مسجدی همسایه روبرو، با موهای نیمه بلندش، وسط باران، توی تراس، عمیق نفس می کشد.

گاهی از سر خشم، یا خوشی مجنون واری که خودش هم نمی داند از کجا تا کجاست، کلاه شاپوی خیالی اش را بالا می زند، دستمال یزدی نداشته را تاب می دهد و سیبل وجود نداشته فرخورده را خیس می کند و با لحن بازاری می گوید

" د نشد برادر من! یا باس تا آخرش باشی و کم نیاری، یا حق ناری به خودت بیگی دوست! اینکه بیگی! نه من شوقتونو کم میکنم، راستیاتش، بی ادب نیسماااا. ولی زر مفته"

خودت ته دلت خنده ات بگیرد از خیلی چیزها و یادآوری خیلی آدم ها اما اخمت را نگه داری برای کسی که به نظرت، حرف از نامردی زده!

حتی میتوانی دست های گرمت را باز کنی، اشک های دوستت را ببوسی . موهایش را نوازش کنی و راه ها را یکی یکی برایش بنویسی

عجیب است که می توانی همه این ها باشی. مثل هوای بهار.

 ولی این چیزی به جز تو نیست. 

نمی شود از خودت توقع داشته باشی، نادیا وار، همه چیز را تماشا کنی و خونسرد راه حل ارائه کنی.

نه که نشود... می شود... ولی وقتی شد آن دخترکی که این کارها را کرده تو نیستی.... نادیاست.

مدتهاست یادت رفته برای خیلی چیزها روش خودت را داری.

مثل ذوق کردنت از خبر قبولی ارشد و ناراحت شدن از لحن بی تفاوت ماهرخ!

و یک لحظه فکر میکنی که " این بشر حتی خودش نمی داند توفعش از دنیا چیست" 

این که می توانی همه این ها باشی، نباید باعث شود یادت برود به چرخش گوشواره ات بخندی. از صحبت با ارباب ذوق نکنی، درباره فوژان فکر نکنی. به فکر های رضا لبخند نزنی و از ته دل باریفیو را دوست نداشته باشی.... 

همه چیز پشت هم اتفاق می افتد. 

فقط باید یادبگیری خودت را پشت اتفاق ها جا نگذاری.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۳
راهیندا....